خرید بک لینک
نیا جایِ بدی نبود،ما بد اقبال بودیم..ما تاوانِ گناهی را پس دادیم ؛که در آن هیچ نقشی نداشتیم ...ما فقط آمده بودیم بِکِشیم؛ما برایِ بُردن نیامده بودیم!دیگران لذتش را بردند؛و ما عذابش را کشیدیم ...تا زبان به شکایت باز کردیممحکوم شدیم........هیچی درست نشد فکر میکردم گذر زمان خیلی چیزا رو درست خواهد کرد ولی گذشت زمان فقط منو غمگین کرد منو افسرده کرد منو دیوانه کردگذر زمان نابودم کرد...الان دیگه یک قربانی هستم قربانی بچه هام که به خاطرشان مجبورم بسوزم و بسازم.ازدواج خیلی سخته خصوصا وقتی پای بچه در وسط باشه.به خاطر بچه هاتون هم که شده درست ازدواج کنید.... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 12:27 توسط فاطمه  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 14:15

گاهی وقتا فکرایی که میکنیم با واقعیت خیلی فاصله داره.فکر میکردم چون دلم نیومده به کسی آزار برسونممنم آزار نخواهم دید.فکر میکردم چون تحقیر نکردم تحقیر نخواهم شد.تو زندگیم خیلی سعی کردم دل کسی رو نشکنمولی دلم خیلی شکسته خیلی......دنیا جایِ بدی نبود،ما بد اقبال بودیم..ما تاوانِ گناهی را پس دادیم ؛که در آن هیچ نقشی نداشتیم ...ما فقط آمده بودیم بِکِشیم؛ما برایِ بُردن نیامده بودیم!دیگران لذتش را بردند؛و ما عذابش را کشیدیم ...تا زبان به شکایت باز کردیممحکوم شدیم........همیشه کنارش بودم تو مشکلات داشتن و نداشتنش..اما هیچوقت کنارم نبود همیشه تنها بودمخودم پشت خودم بودم.واسه همه سنگ صبور بودم ولی خودم س صبور نداشتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:59

من همیشه تاوان دادماگه کسی مشکلی داشت همسرم سر من خالی میکرد.اگه از جایی دیگه پر بود منو عذاب میداد.شوخی میکنه مسخره میکنه بعد اگه من حرفی بزنم یا شوخی های خودش رو بکنم میگه بزنمت پاشم بزنم.تا وقتی چیزی نگم خوبه ولی اگه حرفی بزنم که باب میلش نباشه دیگه ..چند وقت پیش گفت بریم مشهد با مادرم.منم گفتم من نمیرم تو برو.من که با مادرت حرف نمیزنم مادرت که فحش داده به من .بعد مادرش حرفی دروغ به همسرم گفت و باعث شد همسرم بدترین جمله ای که میتونست بهم بگه چه جوری باهاش میرفتم بیرون. باعث د همسرم به پدرم که فوت کرده فحش بده چه جوری حلالش کنم...همینا باعث شد تا حد مرگ من رو کتک بزنه پسرم داد میزد بابا ول کن مامانم رووش نمیداد تا رفت چاقو آورد دیگه خون جلوی چشمش رو گرفته بود لباس پوشیدن رفتم ساعت ۱۲ شب نشستم دم در چه شب سختی بود چیکار میکردم به کی زنگ میزدم .منتطر شدم تا پسرم اومد بیرون چون ترسید همسایه ها ببینن گفت بیا تو وقتی بچه ها خوابیدن من میدونم و تو..چه جوری خوابیدم چه جوری صبح شد.......کاش پدرم کنارم بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:59

هیچکس نمیدونه چی بر من داره میگذرههیچکس از حالم خیر ندارههیچکس نمیدونه تو این سالها چی کشیدم...چند شب پیش شب بیست و سوم رمضان و شب قدر بود.یکی از بدترین شب های زندگیم...بچه ها داشتن بازی میکردن پیمان که مثل همیشه اعصاب نداشت بلند شد بچه ها رو بزنه رفتم از دستش گرفتم گفتم اخه یه بچه پنج ساله و یه بچه دو ساله چی میدونه داری میزنیشون داد کشید تو دخالت نکن نمیتونستم التماس بچه هام رو نادیده بگیرم که میگفتن مامان نزار ما رو بیرون کنه.رفتم از دستش گرفتم دیوانه شده بود شروع کرد فحش و داد و ناسزا گفتن.بعد دیگه زد به آخر اونقدر منو زد که دیگه نشستمهمه جام کبود شده بود.نشستم به زندگیم گریه کردم که چی فکر میکردم چی شد...همه رو پس زدم که با پیمان ازدواج کنم الان این وضع من....گریه کردم به اینکه چیکار میتونم بکنم با دوتا بچه..به کی بگم...اگه طلاق بگیرم بچه هام رو ازم میگیرن.حاضرم هر سختی رو تحمل کنم فقط کنار بچه هام باشم...اگه طلاق بگیرم همه میگن ما که گفتیم تو گوش نکردی و باهاش ازدواج کردی یه جورایی تحقیر میشم.اینا به کنار...بچه هام رو نمیتونم ول کنم...هیچکس حتی مادرم نمیدونه منو کتک میزنه که اگه بدونه یه لحظه هم نمیزاره بمونم تو این زندگی...بدبخترین مادر دنیا اونیه که به خاطر بچه هاش تحمل میکنه.....کاش پدرم بود..... تا پشتم بود تا تنها نبودم اون خیلی دوستم داشت اگه بود من اینقدر عذاب نمیکشیدم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 6:36

روی سنگ قبرم بنویسید... اولین بارش نبود که مرد.........

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 6:36

سرنوشت بد نوشتخیلی سخته نه راه پیش داشته باشی نه راه پسنمیدونم این همه مشکلات و عذابی که می کشم تاوان کدوم گناهم هست که سالهاست تموم نمیشهتو جمع میگم می خندم همه فکر میکنن من هیچ غمی ندارم.هیچکس همدم من نیست میخواسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:46

به خیلی چیزا فکر میکنم به اینکه چیا بر من گذشت به اینکه هیچکس هوام رو نداشت.اینکه همیشه تنها بودم و همیشه محکوم شدم.با هر کس درد و دل کردم محکومم کرد.الان همه سرشون تو زندگی خودشون هست فقط من عذاب میکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:43

امشب شب دوم محرم عاشورایی بود برام..امشب صدای عزاداری امام حسین تو کوچه میومد و من خون گریه میکردمفقط امام حسین رو صدا میزدمجلوی چشم بچه امهیچوقت امشب یادم نمیره.سر هیچ موضوعی تا میتونست منو کتک زد ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:43

سال خیلی سختی بود خیلی سخت گذشت.....

خیلیا رو شناختم فقط سکوت کردم.....

ادامه دارد.

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1398 ساعت: 7:26

همسرم برگشت... و حرفی زد که هنوز تو شوک هستم نمیدونم اون آدم سابق نبود اروم و متین حرف میزد. گفت میخوام حرف دلم رو بزنم بهم گفت من خیلی در حقت نامردی کردم.. هر چی دارم رو به نامت میزنم تا منو ببخشی...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

من دوست نداشتم روزی برسه که فقط گلایه کنم از زندگی. اما هر قدر تلاش میکنم بازم به صفر میرسم. از خیلی چیزا گذشتم. دلم مثل آسمون گرفته که فقط میخواد بباره. پیمان خیلی در حقم نا انصافی میکنه. خواسته های ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

امروز صبح جمعه به پیمان گفتم که با هم کارامون رو انجام بدیم.

لااقل امروز که تعطیل هست برای من وقت بزاره.

اما رفت تا کارهای خواهر و مادرش رو انجام بده.

و من مثل همیشه باید تنهایی کارهام رو انجام بدم.

اگه من ناراحتش کنم هیچوقت کوتاه نمیاد و باید کلی التماسش کنم که ببخشه حتی اگه مقصر نباشم.

اما خانواده اش هر حرفی میزنن بهش حتی از خونه وسایلش رو هم گذاشتن بیرون اما بازم رفت کنارشون.

هیچی مثل اقبال نیست.

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

همیشه اولویت اول من همسرم و دخترم بوده و هست

اما اولویت همسرم من و بچه ام نیستم.

هر وقت برای من و خواهر همسرم مشکلی یا کاری پیش بیاد.

همسرم اول به خواهرش میرسه و وقتی کارای اون تموم شد بعدش میاد سراغ من.

من همیشه اولویت آخر بودم.

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

با خودت میگی من دیگه هیچ آرزویی ندارم دیگه هیچ چیز برام اهمیت نداره اون موقع است که به اشکات پناه میبری میدونم خیلی بهت ظلم شده. اما طاقت میاری ... تا حالا میگفتم ته خط کجاست؟ ته خط یعنی چی؟ از خدا میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

فهمیدم که صبر خیلی زیباست. برای همه حرفهایی که شنیدم صبر کردم. برای همه نا انصافی ها که در حقم شد صبر کردم.. برای قربانی شدن هایم صبر کردم. خیلیا بهم گفتن اشتباه کردی. خیلی از دوستام آشناها گفتن سکوتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا نجفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31

صفحه بندی